تبليغاتX
  از من نپرس خونت کجاست..........

اردی بهشت نبود که اردی جهنم بود

.چقدر زود گذشتند لحظه های با تو و چه کند و تلخ می گذرند روزهای بی تو ...

روز های هفته یک به یک می آیند و خبری از آمدنت نیست و من انتظار می کشم هشتمین روز هفته را و یقین کرده ام که میآیی ...

روز ها ثانیه می شمارم و شب ها دقیقه ها را  به این امید که می آیی ...و هنوز که هنوز است نیامده ایی و من هنوز انتظار می کشم روز های با تو را و تو یقین کرده ایی که نمی آیی ....

هر گاه کسی بر در میزند امیدی نا امید به من می گوید که آن یک نفر تویی هنوز که هنوز است آن یک نفر تو نشده ایی ومن انتظار میکشم ...

میدانی چه می خواهم بگویم همان حرفهای دو سال پیش که یک سال دیگر هم بهشان اضافه شد همان حرفهای دیروز و امروزو فردای نیامده...تمام حرفها یکی است ..."بیا چشم انتظارم"

من می دانم که نمی آیی اما همیشه برای آمدنت دعا میکنم انگار کسی به من گفته که تو می ایی حتی اگر آن روز هشتمین روز هفته باشد ..هرروز  چشمانم جاده ایی را بدرقه میکند که مسافرش تو بودی و درست سه سال است که بدرقه گر جاده های بی توام...

 و هر روز روزهایی را سپری میکنم که که ثانیه هایش تو را دنبال میکنند و من باز هم به عادت همیشگی یک گوشه می نشینم و غصه می خورم....

 غصه می خورم... و سوال میکنم ..

.چرا رفتنت نیامدن در پیش داشت که هر آمدنی سر اغاز رفتن است اما چرا هر رفتنی ....؟؟!! ؟؟!!

 انتظار.........انتظار ....

************

 

سه سال گذشت و ومن به اندازه ی سیصد سال گریستم ....

گریستم و دعا کردم ،دعا کردم و گریستم ؛ دعا کردم برای آمدنت و گریستم برای نیامدنت ...همچنان در امیدی بی امید بدرقه گر جاده های بی توام ،جاده هایی که می روند و رفتنشان بی انتهاست ،به نا کجا می روند و من نمی دانم که چرا هرگز نمی رسم ...چرا هرگز نمی رسم به روز های خوب با تو بودن ...

وهمیشه روزهای دوباره ی با تو بودن سرابی بوده در کویر تلخ رویا ها ....

درست سه سال گذست و من به اندازه ی سه صد سال انتظار کشیدم ...

انتظار کشیدم همه ی روز های زندگی ام را با تو ...و زیسته ام با خاطراتم ، با تو !!!

و تو هنوز چشم انتظاری مرا ممتد گذاشته ایی ...چشم انتظاری روز های با تو را .........................

.دیگر بس است

.*******************

کاش ستاره ها می دانستند که فاصله زجر آورترین اتفاق است اگر می دانستند این قدر دور نبودند پس او نمی داند که چقدر دور است ... نمی داند ....


 

خط خطی های بهناز در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


کدام غبار

 

 

 

با جوانه ها نوید زندگی ست .

زندگی:شکفتن جوانه هاست

 

هر بهار

از نثار ابر های مهربان

ساقه ها پر از جوانه می شود

هر جوانه ای شکوفه می کند 

شاخه چلچراغ می شود

هر درخت پر شکوفه باغ ...

 

کودکی که تازه دیده باز می کند

یک جوانه است .

گونه های خوشتر از شکوفه اش ،

چلچراغ تابناک خانه است .

خنده اش پر از ترانه است ،

چون میان گاهواره ناز می کند...

 

ای نسیم رهگذر به ما بگو

این جوانه های باغ زندگی،

این شکوفه های عشق ،

از سموم وحشی کدام شوره زار

رفته رفته خار می شوند؟

 

این کبوتران برج دوستی ،

از غبار جادوی کدام کهکشان

گرگ های هار می شوند؟

 


 

خط خطی های بهناز در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 4:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یک تصادف

مرگ پایان کبوتر نیست ....

خوش به حالش که رفت و نموند ...خوش به حالش که از این زندگی راحت شد ....روزی ما باشه

اما خدایا واقعا اون می خواست که بره ؟ خدایا همه ی همه اش ۱۸ سال بود ....

.......

خیلی سخته  گمشده ی سال هایی پیش و توی تورق خاطره هات پیدا کنی و وقتی پیداش کنی بدونی

که دیگه نیست ...و هر چی بوده همین ۱۰ سال شناختی بوده که گذشته و رفته ....همین ۱۰ سال

 خاطره ایی که ۷ سالش فقط خاطره ی یه دیدن کوچولو اونم گذری بوده و فقط و فقط سه سال خاطره

مونده که میشه بهش  گفت خاطره ..........

مرگ پایان کبوتر نیست

اما پایان تولد تمام خاطرات اینده است ...پایان شخصیتیه که اشنا بود و

شروع خاکستریه روزهای بی او ....

 

پ.ن ) باز هم یه خبر دیگه از رفتن و کوله بار سفر رو زودتر از وقتش بستن !!!!!!!!!

یه خبر که تمام تنم رو لرزوند و هنوز که هنوزه از شوکش گیج و منگم ............

و کاری جز کفن کردن اشک ها و مرور خاطره ها نمی تونم بکنم

روحش شاد و یادش گرامی ....حداقل واسه بچه بودنش واسه نو جونیش یه فاتحه بخونید ........

ممنون می شم

 

پ.ن) هلیا سلام می دونم دعوام میکنی که چرا اومدم نت اما تو فقط تو میدونی من چه خاطره هایی که نداشتم شاید بامزه ترین خاطره های سال پنجم متعلق به اون بود فقط تو میدونی  بین اون ادما  اون واسه من از همه عزیز تر بود

هلیا نمی دونی من چقدر گرفته ام هیشکی نمی دونه من چی دارم میکشم کاش الان این جا بودی که من ساعت هاست دارم توی بی کسی گریه می کنم و هیشکی نیست کمی ارومم کنه ...هرچند مگه میشه اروم شد ....

کاشکی بودی اگه از اهواز اینا رو خوندی و بعد از دلسوزی خواستی دعوام کنی که چرا درس نمی خونم نمیخواد دعوام کنی من دارم خر میزنم و دارو سازی و حتی اگه امسال نیارم ساله دیگه دو دستی میارم فقط من الان احتیاج دارم کمی اروم بشم ...........

ناباوری تیری است

تیری گران جانسوز

 انگونه جانسوز است

 کز بال باورهایمان

خون می چکد امروز 


 

خط خطی های بهناز در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 10:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلتنگ روزهای دلتنگی

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،

سر ها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

 

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کانست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

 

منم ... من....

 

نه از رومم، نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

 

پ.ن۱)سلام این مدت که نبودم درگیر مشکلاتی اساسی بودم (خسته نباشم) راستی هلیا اومد و رفت.

(هر کجا هست خدایا به سلامت دارش)

پ.ن ۲)دلتنگی این روز هایم از برای چیز دیگری است .........

پ.ن۳)کاش همیشه اول فکر می کردیم بعد حرف میزدیم...............


 

خط خطی های بهناز در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 0:18 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام

من نمیدونم چی شده ؟

امشب حالم گرفته است آخه هلیا (آبجی ام ) امشب که شام غریبان می باشد رفت اهواز دانشگاه و من تنها شدم هیچ وقت فکر نمی کردم از رفتنش ناراحت بشم اما خوب اون که نیست دیگه هیشکی نیست واسه اذیت این و اون کردن

حیف شد .......همه امشب یه جورایی غریب می شن


 

خط خطی های بهناز در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 11:13 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


می رسد روز های بد هم...

دانسته های ما بر بال باورهایمان بسته است

وقتی که چیزی را می آموزیم

چندین چراغ تازه در دهلیز باور ها می افروزیم

بالا ترین ناباوری مرگ است

در عرصه ی پیکارمان با مرگ چیزی نمی دانیم

وقتی شبیخون می زندناچار

در بهت در ناباوری خاموش می مانیم

او را که تا دیروز می دیدیم

او را که با هر ذره جان می پرستیدیم

در باغ باور ها

              در آن آفاق عطر افشان

از دانش از گفتار از لبخند شیرینش

                گلهای نور و مهر می چیدیم

ناگاه

    باور کرد باید

                    آه !

این دره تاریک ؟

          این خاموشی مطلق !

                    این بهت ، این بغض

این فاصله این ظلمت این سرما وا ین سرسام !!

                                                             این آوار !

این سنگ سرد!؟ این گور !؟

                                این تا همیشه

                                                      تا ابد

                      تا بی نهایت دور !!!!!

آنگاه بی او

باز این مصیبت گاه

                     وین راه ....!!!!

نا باوری تیری است

تیری گران جانسوز

انگونه جانسوز است

کز بال باور هایمان خون می چکد امروز

 

 

پ. ن : امروز هم بارون اومد هم برف و درد سنگینی رو هم با خودشون اوردن که با هیچ مرهمی نمی شه ارومش کرد از اینکه دعا کردید ممنون

پ.ن : من تو را در همه ی ای کاش هایم می بینم

پ.ن: ای کاش این چنین نبود ای کاش ...


 

خط خطی های بهناز در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 10:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی شاید همین باشد...

در کلاس زندگی درس های گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس با هم آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درس ها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها

تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست مرگ

وآن چه را که درس میدهد زندگیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

خط خطی های بهناز در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 8:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وای باران باران شیشیه پنجره را باران شست

گرچه می گویند یاران :هیچ ابری نیست بی باران لیک ؛

من - چنان چون خویشتن را -نیک

میشناسم ابرها یی را که شب هنگام

چون شب بارانی تصویر سرشارند

 طفلکان آشیان را ، با سخاوتمندی دریا

سال های سال ،

شب همه شب در فضای روشن افسانه می بارند ؛

 لیک روز آندو هزاران حقیقت را

خیس خجلت ، با فریب وعده ها سیراب می دارند .

آه،

 ابر هایی که چون من ،تنها

ابر تصوبرند ،ابر سایه و رنگند ؛

چشمشان دارد دریغ از گریه هم حتی ،

گرچه می دانم چو من غمگین و دلتنگند .

..........

..................

 ............................

سلام به همگی راستش خیلی وقته که این جا یه باروون درست و حسابی نیو مده همه دارن دعای باروون می خونن شما

هم دعا کنید این دلهای دلتنگ حداقل از دلتنگی اسمون سیراب بشن و جایی واسه دلتنگی دل خودشون نمونه

 التماس دعا


 

خط خطی های بهناز در دوشنبه سوم دی 1386 ساعت 6:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


فرشته ها هم می میرند

نمي دانم به كجا


فرشته داشت ميدويد

 

توي کوچه هاي آسمان

 

روي سنگفرش کهکشان

 

ميدويد و هر کجا که ميرسيد

 

با گچ ستاره عکس يک شهاب مي کشيد

 

ميدويد و خنده هاش نور بود

 

غصه را بلد نبود

 

غصه از بهشت دور بود

 

ميدويد و بوي رفتنش عجيب بود

 

رد پايش از شکوفه هاي سيب بود

 

ميدويد و ناگهان

 

دامنش به ابر گرفت و ليز خورد

 

از کنار خانه خدا چکيد

 

قطره قطره روي خاک مرد

 

هيچکس ولي نگفت:

 

آن فرشته که ميدويد کو!

 

جاي او چقدر خالي است!!.


 

خط خطی های بهناز در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 7:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


امروز ......فردا ..........چه وقت؟

نه از آغاز چنین رسمی بود

و نه فرجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو ، تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی

ظلمتی هست اگر

چشم از کوچه یاری بردار

و فراموش کن این کهنه خیال

نور فانوس رفیقی که تو را در یابد!

دست یاری که بکوبد در را

پرده از پنجره ها برگیرد ، قفل را بگشاید

کوله بارت بردار

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آیینه بپرس

منزل روشن "خورشید" کجاست ؟

شوق دریا اگرت هست روان باید بود

ور نه در حسرت تنهایی رودی به زمین

خواهی شد

مقصد از شوق رسیدن خالیست

راه، سرشار امید

و بدان کین امروز

منتظر فردایی است

که تو دیروز در امید وصالش بودی

بهترین لحظه راهی شدنت اکنون است

لحظه را در یابیم

باور روز برای گذر از شب کافی است

و از آغاز چنین رسمی بود

که سرانجام چنین خواهد شد.

"کیوان شاهبداغی"


 

خط خطی های بهناز در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 1:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هیچ

عالم همه هیچ  و اهل عالم همه هیچ

 

 

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ


 

خط خطی های بهناز در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 5:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


  

 

                                            قدم اهسته زن  

 

 

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را                                                   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

خط خطی های بهناز در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 9:7 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت