دانسته های ما بر بال باورهایمان بسته است
وقتی که چیزی را می آموزیم
چندین چراغ تازه در دهلیز باور ها می افروزیم
بالا ترین ناباوری مرگ است
در عرصه ی پیکارمان با مرگ چیزی نمی دانیم
وقتی شبیخون می زندناچار
در بهت در ناباوری خاموش می مانیم
او را که تا دیروز می دیدیم
او را که با هر ذره جان می پرستیدیم
در باغ باور ها
در آن آفاق عطر افشان
از دانش از گفتار از لبخند شیرینش
گلهای نور و مهر می چیدیم
ناگاه
باور کرد باید
آه !
این دره تاریک ؟
این خاموشی مطلق !
این بهت ، این بغض
این فاصله این ظلمت این سرما وا ین سرسام !!
این آوار !
این سنگ سرد!؟ این گور !؟
این تا همیشه
تا ابد
تا بی نهایت دور !!!!!
آنگاه بی او
باز این مصیبت گاه
وین راه ....!!!!
نا باوری تیری است
تیری گران جانسوز
انگونه جانسوز است
کز بال باور هایمان خون می چکد امروز
پ. ن : امروز هم بارون اومد هم برف و درد سنگینی رو هم با خودشون اوردن که با هیچ مرهمی نمی شه ارومش کرد از اینکه دعا کردید ممنون
پ.ن : من تو را در همه ی ای کاش هایم می بینم
پ.ن: ای کاش این چنین نبود ای کاش ...


