تبليغاتX
  از من نپرس خونت کجاست.......... - یک تصادف











از من نپرس خونت کجاست..........

نــــــــــــــــــــــــــدارم!!!!!!!!!!!!!!!
یک تصادف
مرگ پایان کبوتر نیست ....

خوش به حالش که رفت و نموند ...خوش به حالش که از این زندگی راحت شد ....روزی ما باشه

اما خدایا واقعا اون می خواست که بره ؟ خدایا همه ی همه اش ۱۸ سال بود ....

.......

خیلی سخته  گمشده ی سال هایی پیش و توی تورق خاطره هات پیدا کنی و وقتی پیداش کنی بدونی

که دیگه نیست ...و هر چی بوده همین ۱۰ سال شناختی بوده که گذشته و رفته ....همین ۱۰ سال

 خاطره ایی که ۷ سالش فقط خاطره ی یه دیدن کوچولو اونم گذری بوده و فقط و فقط سه سال خاطره

مونده که میشه بهش  گفت خاطره ..........

مرگ پایان کبوتر نیست

اما پایان تولد تمام خاطرات اینده است ...پایان شخصیتیه که اشنا بود و

شروع خاکستریه روزهای بی او ....

 

پ.ن ) باز هم یه خبر دیگه از رفتن و کوله بار سفر رو زودتر از وقتش بستن !!!!!!!!!

یه خبر که تمام تنم رو لرزوند و هنوز که هنوزه از شوکش گیج و منگم ............

و کاری جز کفن کردن اشک ها و مرور خاطره ها نمی تونم بکنم

روحش شاد و یادش گرامی ....حداقل واسه بچه بودنش واسه نو جونیش یه فاتحه بخونید ........

ممنون می شم

 

پ.ن) هلیا سلام می دونم دعوام میکنی که چرا اومدم نت اما تو فقط تو میدونی من چه خاطره هایی که نداشتم شاید بامزه ترین خاطره های سال پنجم متعلق به اون بود فقط تو میدونی  بین اون ادما  اون واسه من از همه عزیز تر بود

هلیا نمی دونی من چقدر گرفته ام هیشکی نمی دونه من چی دارم میکشم کاش الان این جا بودی که من ساعت هاست دارم توی بی کسی گریه می کنم و هیشکی نیست کمی ارومم کنه ...هرچند مگه میشه اروم شد ....

کاشکی بودی اگه از اهواز اینا رو خوندی و بعد از دلسوزی خواستی دعوام کنی که چرا درس نمی خونم نمیخواد دعوام کنی من دارم خر میزنم و دارو سازی و حتی اگه امسال نیارم ساله دیگه دو دستی میارم فقط من الان احتیاج دارم کمی اروم بشم ...........

ناباوری تیری است

تیری گران جانسوز

 انگونه جانسوز است

 کز بال باورهایمان

خون می چکد امروز 

+خط خورد یکشنبه نوزدهم اسفند 1386زمانی که گذشت10:41 بعد از ظهرخطی خطی های بهناز |